وداع با بدل کار ایرانی
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧ 

دیشب خبر ناراحت کننده ای شنیدم ،خبر فوت جوانی که همیشه به سریال های تلویزیونی و برخی فیلم های سینمایی شور و هیجان می داد.

زنگ تلفن و شنیدن واژگون شدن اتوبوسی که قرار بود پیمان ابدی یک صحنه جدید و جذاب را در یک تله فیلم  به نمایش بگذارد.

یکشنبه شب ها و اخیرا پنج شنبه ها منتظر نشستن برای دیدن فیلم جذاب و پر حادثه هشدار برای کبری  11

 سریالی که شاید کمترکسی می دانست این همه جذابیت و حوادث پرهیجان از یک جوان بدل کار ایرانی است.

 

پیمان ابدی در این 3 سالی که  به کشور خودش ایران آمده بود تا سینما و سریال های ایرانی را زیبا کند عصر گذشته دریک صحنه فیلمبرداری از حرکات نمایشی با یک اتوبوس برای تله فیلم چشم های نامحسوس در جاده کن دار فانی را وداع گفت.

 

تمام سعی پیمان ابدی برای این بود که در کلاس های آموزشی خود، فرهنگ بدل کاری را به جوانان بیاموزد.

 

همین چند وقت قبل سحر بیاتی شماره تلفن  پیمان رو به من داد تا از اون یک داستان تلویزیونی درست کنیم اما دیگه دیر شد و افسوس.

 

 و صحبت پایانی ابدی با یکی از نشریات داخلی :

 

من امیدورام روزی برسد که در سینمای ما هیچ کس فقط منافع خودش را نبیند و اینقدر راحت به آدم‌های مختلف مارک و برچسب نچسبانیم. این مارک چسباندن‌ها من را خیلی اذیت کرد.

 

روحش شاد و یادش گرامی.

 


کلمات کلیدی: پیمان ابدی
 
 
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥ 

بعضی از دوستان فکر می کنن که عکسی که برای پروفایل گذاشتم، عکس دوران کودکی من هست و میگن این چه عکسیه که گذاشتی ؟! از این عکس قشنگتر نبود ؟!

باید به دوستان گلم بگم که این چهره مظلوم که من هروقت میبینم خاطرات قشنگی برام تداعی میشه، چهره یک کودک عشایر از قوم قشقایی هست که همه ساله با گرم شدن هوا به بلندترین نقطه کشور یعنی شهر سمیرم کوچ میکنن. 

دوست داشتم جای اون کودک بودم و آزاد آزاد در کوهستان به دور از هر چی زشتی و ناپاکی این روزگار میدویدم.

 شاید اون کودک هم الان آرزوی زندگی و امکانات موجود شهر را داشته باشد!!!

 

 


کلمات کلیدی:
 
تولدم مبارک
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢ 

تولدم مبارک

 

کمک کمک من متولد ١١/١/١٣۶۴ اما هنوز نفهمیدم چند سالم شده دست یاری برسانید؟

ممنونم از همه بچه‌هایی که تولدم تبریک گفتن به خصوص" م." جان


کلمات کلیدی:
 
کاش فقط هم اسم نبودم با تو ای عزیز
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ 

 کاش تنها اسم ما مثل هم نباشه و کاش سیرت من هم به مانند تو بود و ای کاش خیابانی که برای تو نام گذاشتن اینطور نبود...

این مطلب را با اجازه آقای سلحشور فرد از این بلاگ  استفاده می کنم :www.salahshoorfard.parsiblog.com

شهید سید محسن ضابطی، جانشین فرماندهی گردان شهداء سقز بود که مرداد ماه سال 1369 پس از اینکه به او خبر رسید تعدادی از همرزمانش در کردستان به دست اشرار ضد انقلاب به شهادت رسیدند، تصمیم گرفت خود را به هر زحمتی که شده به صف دوستانش برساند.

 

برادرش به او گفت: «آقا محسن! تو در طول جنگ دین خود را ادا کرده ای، دیگه بچسب به زندگی، الان تازه در بانک ملی استخدام شده ای، مدتی که بگذرد به تو وام می دهند، می توانی صاحب خانه بشوی، ازدواج می کنی، کلی تسهیلات بابت ازدواج می دهند و ...»

 

سید محسن در پاسخ به برادرش لبخند تلخی زد و پرسید: «داداش! دیگه چی میدن؟ به خدا قسم اگه تمام دنیا رو کف دستم بذارن، من بازم می خوام برم کردستان»

 

به رئیس بانک مراجعه کرد تا مدتی مرخصی بدون حقوق بگیرد، پس از کلی جرّ و بحث آخرش با درخواست او موافقت نشد و او هم همانجا بدون معطلی استعفای خود را نوشت و روی میز رئیس گذاشت و از اتاق او بیرون آمد.

 

برادر یکی از دوستان شهیدش(محمد رضا طلوعیان) که حدود 14-13 ساله بود، پس از شهادت برادرش خواب او را دیده بود که در خیمه ای نشسته است، سید محسن به خیمه او آمد و با بغض و دلخوری گفت: « آقا محمد رضا! اینه رسم رفاقت؟! پس شربت ما چی شد؟

 

خلاصه سید محسن ضابطی پس از عزیمت به خطّه مظلوم کردستان و پس از اینکه انتقام خون برادرانش را گرفت و جمعی از آن اشرار را به هلاکت رساند، خود نیز به آرزوی دیرینه اش رسید.

 

بخشی از وصیت نامه او به شرح ذیل است(عکس او را هم که به او گفته بودم اگر شهید شدی از آن استفاده خواهم کرد، إن شاءالله سر فرصت اسکن می کنم و در کنار این یادداشت قرار می دهم):<**ادامه مطلب...**>

 

یا غیاث المستغیثین!...

 

خدایا عاشقانت یک به یک رفتند و می روند ولی من گنه کار و روسیاه هنوز جا مانده ام، خدایا انگار نمی دانی یه بنده گنه کاری هم به نام سید محسن ضابطی داری(معاذ الله) ای کریم، ای رحیم، ای ستارالعیوب! با هر کس نشست و برخاست کردم و لقمه ای نان با او خوردم، به هر کس دل بستم از دستم رفت، دوستان شهید شدند، یاران رفتند، ای خدا پس من گنه کار چه کنم؟ ای رفقا، ای دوستان! رسم دوستی و رفاقت این نیست، مگر ما با هم نان و نمک نخوردیم؟ مگر در این دنیای فانی با یکدیگر ندار نبودیم؟! پس چرا یکباره رفتید و ما را در منجلاب گناه و تکبر و خود پرستی و ریا و غیبت و تهمت و فراموش کاری تنها گذاشتید؟! نه به خدا این رسم رفاقت نیست.

 

خدایا قابلم گردان توبه کنم، توبه نصوح وار، من خیلی توبه شکستم ولی از روی تو شرم نکردم ... ای خدایی که اگر لحضه ای و آنی پرده ها را کنار بزنی دیگر آبرویی برایم نخواهد ماند، خیلی از تو سپاسگزارم که دوستانی به من عطا کردی که هر کدام عارفی به تمام معنی بودند، دوستانی که بدون گذراندن مراحل تحصیلات به درجه ای از حد کمال رسیدند که خیلی از علما نرسیدند ... بله و به جرأت قسم می خورم که مقام این شهداء کمتر از شهدای صدر اسلام نیست، آن ها پیغمبر(صلّی الله علیه و آله) را دیدند و جنگیدند و اوامر او را اطاعت کردند، حسین بن علی(علیه السلام) را دیدند و به او ایمان آوردند ولی شما شهیدان ندیده خاطر خواه آن ها شدید.

خدایا به حرمت خون آقا ابا عبد الله(علیه السلام) شهادتی سرخ در ارتفاعات مظلوم کردستان را عطایم کن، خدایا من دنیا را به دنیاپرستان واگذار کردم، من خودت را می خواهم.

به خودت قسم اگر مرا در بهشت بیاندازی و بدانم که در آن جا به من محبت نمی کنی، من بهشت را نمی خواهم ولی اگر بدانم مرا دوست داری، حتی اگر در جهنم هم مرا بیافکنی، دیگر آتش جهنم برایم عین لطف و کرم توست.

 

خدایا کمکم کن. از این لاطائلات زیاد نوشته ام ولی هرچه نوشتم به خاطر درد دل کردن و نزدیک تر شدن به تو بوده است. خدایا با شهیدانی نشست و برخاست کردم که هر کدام اسوه تقوا و ایثار و نبرد و مبارزه بودند... ولی افسوس که از آن ها درس نیاموختم، از آن ها تلمّذ و شاگردی نکردم. خدایا مرا ببخش که قدردان آن ها نبودم.

 

خوب حالا خدای عزیز بنده ای در مقابلت قرار گرفته که شرم دارد با تو سخن بگوید، از بس که توبه شکسته و به خاطر همین شرم، قلم به دست گرفته و با قلم ناچیز خود با تو سخن می گوید.

 

خدایا تکلیف مرا روشن کن، به بزرگیت قسم فردای محشر داد بر می آورم که ایها الناس! من گناهانم به خاطر آن بود که شنیده بودم خدایم رحیم است، به خاطر آن بود که رحمت او از زمین و آسمان ها و همه چیز بالاتر و بزرگتر بوده، به خاطر آن بود که می دانستم هر چقدر گناه کنم، گناهانم از رحمت او بیشتر نخواهد شد. ای خدا مرا ببخش و بیامرز.

 

خدایا به قول پیر می فروش عشاق حسینی، خمینی عزیز که از تو خواسته بود کتاب شهادت را به روی مشتاقانش باز بگذاری، مرا هم بطلب ، خدایا من یه عمری صدایت کردم، درسته که در عبادات خیلی سهل انگاری کردم ولی هر وقت تو را صدا زدم از ته دل بوده، خدایا من برای حسین تو گریه کرده ام، تو را به همان قطرات اشک قسم می دهم که توفیق شهادت در راه خودت را نصیبم گردانی، اللهمّ رزقنا توفیق الشّهادة فی سبیلک.

 

خدایا مرا جلوی مادرم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) شرمنده مکن. خدایا دستم را بگیر، تو را به حسینت قسم می دهم، خدایا از روی مادران شهید، پدران شهید، خواهران شهید و برادران شهید شرمنده ام.

 

خدایا از روی مادر شهید احمد شعبانی که با زبان بی زبانی می گفت: «احمدم را چکار کردی؟ تنهایش گذاشتی؟»، شرمنده ام. از روی مادر شهید هادی مختاری که در بهشت زهرا دیدمش شرمنده ام، با نگاهش می گفت که پسر مرا تنها گذاشتید؟

ای خدا دستم را بگیر، در محیط کار همه مسخره ام می کنند، همه طعنه می زنند که الان بعد از جنگ چه جای این حرفهاست؟

ولی آن ها سوز درون مرا درک نمی کنند، هر روز آتش عشقم بیشتر می شود و وقت وصل و طریقه رسیدن به آن و دسترسی پیدا نمودن به آن مشکل می شود.

 

خدایا به چهارده معصوم پاک قسمت می دهم مرا هم طلب کن. دستم را بگیر. اگر دستم را نگیری خودت بهتر مرا می شناسی، به خدا در منجلاب گناه غرق می شوم.

 

... خدایا اسرایمان را آزاد بگردان،

 

به رهبر انقلابمان حضرت آیت الله خامنه ای عمری با عزت بده،

 

خدایا مسؤولین مملکت را به وظایفشان آگاه بگردان،

 

خدایا ما را به احترام و آبروی محمد و آل محمد(صلّی الله علیه و آله) ببخش و آبروی ما را نریز،

 

مریضان، مجروحین ومعلولین جنگ را لباس عافیت بپوشان.

 

اشهد أن لا إله الّا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله و أشهد أنّ علیّاً ولی الله

 

العبد العاصی سید محسن ضابطی


کلمات کلیدی: شهید سید محسن ضابطی
 
عشق یعنی . . .
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ 
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ 

یک مثل آلمانی : بهتر است دوباره سؤال کنی تا اینکه یکبار راه را اشتباه بروی .

 یک مثل انگلیسی : عالیترین سلاح برای مغلوب کردن دشمن خونسردی است .

یک مثل فرانسوی : پول به عاقلان خدمت می کند و بر احمقان حکومت.

یک مثل اسپانیولی : هیچ چیز اسان تر از فریب دادن یک فرد درستکار نیست.

و یک ضرب المثل چینی میگه : 

 از قورباغه‌ای که در ته چاه زندگی میکرد پرسیدند ” آسمان چیست؟ “ گفت ” یک دایره‌‌ی کوچک به رنگ آبی.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ 

ازخدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

 خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانی که چطور زندگی کنی.


کلمات کلیدی:
 
بزرگترین مسابقه اطلاعات عمومی. اگه دوست داری امتحان کن .
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦ 

1-      جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال

 2-   کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل
ب: شیلی
ج : پاناما
د: اکوادور

3-  روس‌ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د : نوامبر

4-   اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل 

 5-  نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: توله‌سگ
د: موش  


کلمات کلیدی: